سلام ... چطورين؟؟؟ خوبين ؟؟؟

منم مثل شهرام يه قصه دارم ... يه قصه ي از نظر خودم تلخ (نه به تلخي
مال شهرام)كه مي خوام براتون تعريف كنم .« خنده داره هركس مياد تو اين
وبلاگ فك مي كنه من و شهرام فيلم هندي زياد ديديم بعد داريم تعريف مي كنيم ولي
اينا همشون راسته راسته ... اين اتفاق ها همشون يه روزي يه جايي تو يه لحظه
اتفاق افتاده»
شهرام اول تر از من عاشق شد ،وقتي اومد بهم گفت شهاب من چند وقته عاشق شدم كلي بهش خنديدم ... 

گفتم بابا بچه بشين سر جات منو تو رو چه به عشقو عاشقي ...
تو اصلا مي دوني با چه عيني مي نوشته مي شه عشق ...
بي خيال ... بچسب به درسو مشقت تا نيفتادي. گفت شهرام دوست دارم تو
هم گرفتارش بشي بفهمي چي مي گم ...
اون روز از دستم خيلي ناراحت شد .
آخه طفلي حقم داشت ،اومده بود
طبق معمول با هم صحبت كنيم ولي من بد جوري زدم تو ذوقش...
به هر زحمتي بود از دلش در اوردم و گفتم بشين تعريف كن ببينم چه
مرگت شده ؟ برام تعريف كرد همراه با بغض تو گلو و اشكي كه تو
چشماش جمع شده بود حرفاشو جدي گرفتم چون مي دونستم شهرام از
اون پسرايي نبود كه بخواد دم به دم عاشق بشه ؛ و اين اولين بار بود ازش
مي شنيدم يه دختر دلشو برده ...«آخه دلش مثل سنگ بود »
شايد باورتون نشه ولي بعد از يكي دو ماه ديدم دل منم رفته ...
وقتي اومدم به شهرام گفتم ، شهرام مثل اين ديوونه ها همين جوري
مي خنديد ... _ زهر مار اخه بچه واس چي مي خندي ؟؟؟
همش تقصير تو بود با اون نفرينت...اخه به من چيكار داشتي واسه ي من
از اون دعا ها مي كني كه ايشاالا تو هم به درد من گرفتار بشي ... من كم
گرفتاري دارم ... اينم قوز بالا قوز شد ...
«دعا مي كنم هيچكي به آه دل شهرام گرفتار نشه ....
خيلي خطر ناكه حسن....»
و اين جوري شد كه ما هم به جرگه ي عاشقان پيوستيم.....

مخلص همتون....